/ آشفته بازاریست دلم،فکرم
آشفته بازاریست دلم،فکرم
چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
راحت بخواب ای شهر ...
"راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
... روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است"
عارفه

دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
 

یک روزهایی هم مثل امروز است که بیایی بگویی هزار شکر در حالی که خسته ای ولی لبخند از لبت نمی رود ..از آن خنده ها که بی هوا نشسته باشد به لبت ؟نه به تمام تنت .و این خاصیت دوستی های قدیمی ست .آن موقع هاکه بی هوا بلد بودیم  رفیق شویم (واْژه  رفاقت به نظرم پسرانه است ولی من هم دخترانه دوست ترش می دارم تا کلمه دوستی ). نمی دانم چه دیدیم از هم که اعتماد می کردیم.که انقدر هنوز حتی اگر سال تا سال هم را نبینیم چیزی عوض نمی شود .و خوب این اتفاق می افتد بین دو نفر گاهی ولی اینکه یک مجموعه انقدر حس خوب داشته باشد_ ادامه دار_ عالیست .

حتی اگر در خانه را هر بار که باز می کنی به جای یک رفیق آشنا ‘مهمانت مادر و کودکی باشند .این هم سن و سالی یک جور پیوند غریبیست . من کاملا به متولدین 62-63 احساس نزدیکی می کنم در صورتی که 61 یها مثل همه مردمند برایم .خوشحالم که داریم با هم پیر می شویم و این نزدیکی را هیچ کس نمی تواند ازمان بگیرد.

بیست زن جوان خسته  بودیم که دغدغه زندگی چند ساعتی نداشتیم در کنار هم .می خواهم بگویم بهشت ..و فیه جمع من شیعتنا و محبینا و فیهم مهموم الّا وفرّج الله همّه و لا مغموم الّا و کشف اللّه غمّه ...

عارفه

چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
روزهایی که بی تو می گذرد ..*

بعد از مشقت های فراوان..

پایه یک هم شدیم ،رفت ...

 ×××

ما اردیبهشتمان ، شما خردادتان؛شما تیرتان،شما مرداد ..

 

عارفه

سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

بعضی شبا سخته نفس کشیدن.بغض لعنتی بعضی وقتا هیچی حالیش نیست .دلم عاشقانه می خواد .

عارفه


دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
در رگها نور خواهم ریخت ..

یک روز می آیی که من دل کنده ام از جان و تن ..

 

راستش من سه شب بود داشتم فکر می کردم به نوری که توی رگها جریان پیدا می کند جای خون یا نه جای خون اصلا که نور که جا و مکان نمی گیرد ؛ روشنی می دهد .بعد این تعبیر، انقدر سرخوشم می کرد که مردی هست  که نور را تزریق می کند توی رگهای آدم .

 

امشب می نویسمش ولی .امشب که  فهمیدم توقع من زیاد است .«وقتی می شنوم مرد فکرم می رود به یک صخره بلند .به یک کوه بی دره ،به حجم بی امان عطز کاج ..»امشب می نویسمش چرا که شب هایی هست که برای زنده ماندن  باید بگردی پی امید .

 «خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

 زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

 کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

 دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت، جار

 خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم»

 

 

عارفه

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
again

مرا رها کردی ..

مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی ؟

مرا که رام تو بودم .....

اسیر دام تو بودم .

عارفه

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
همیشه کم میارمت ..

 

 

هیج چیزش همیشگی نیست ..زندگی را می گویم .

 

 

 

عارفه

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
به کام دل نفسی با تو التماس من است .

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق

نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت

مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

عارفه

شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پر کنده ..

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید ..

دریغ و درد از عمرم..

نجات دهنده در گور خفته است و خاک ,خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش .

پرکنده گی پراکندگی می آورد .

عارفه

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
کوتاه بیا دل نا مسلمان من خراب ..

امروز از آن سه شنبه هاست که نباید ..دلم گرفت همین اول صبح .فردا ادامه همان اختبار لعنتی .من و سوشال فوبیا .باید بلند شم از روی این صندلی تا درد شانه ام کم شود .

به خدا می برم از شهر شما ..

اینها خط خطی های کنار کتاب است اصلا .کاری نداشته باشید .دبیرستانی بودم که معلم می گفت که از حاشیه کتاب ها می شود روان آدم ها را شناخت .روح من ؟خط خطی است ..

عارفه

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
شب ها مرغ لب بسته منم..

بی تو سیر گل را چکنم

گل ندارد بی تو رنگ و بویی ..

عارفه

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
دستم به دامانت مرو ..

مامان آدم که گریه می کند،که روز بدی دارد ،که تنهاییش  را نمی توانی کم کنی دنیا چند درجه سخت تر می شود ..

 

عارفه

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
این پست را دوست ندارم .

چشم هایم گرم شده که صدای زنگ موبایل می آید .یک آدم بی ربط که کار بی ربطی  دارد .حالا مثل موقع هایی که ازخواب می پری فشار خونت هنوز پایین باشد احتیاج به شکلات دارم .از شنبه ها بدم می آید .دوست دارم شروع نباشد هیچ چیز .دوست دارم همیشه از وسط باشد دنیا و ما فیها .نمی دانم چرا .از اول هر کاری بیزارم .وسط هاش بهش علاقه پیدا می کنم .چرت و پرت می گویم؟عیبی ندارد .شکلات است نوشتن .حالم را جا می آورد بروم سراغ درس دوباره .این روزهای قبل از امتحان که توی خانه باید حبس شوم از صبح دیوانه ام .دلم برای خودم می سوزد که یک روزم را این طوری باید تلف کنم این است که دلم از صبح نخواسته درس بخواند .هی به همه جا سرک کشیده .حتی خواستم بخوابم که نوازش کنم خود بیچاره ام را .سخت است اختبار ولی .مهارت حرف زدنم هر چند بهتر از چند سال پیش شده ولی هنوز بد است .هنوز نمی دانم چکار کنم که لحظات سخت کلمه ها نپرند .مغزم توی خالی به وجود آمده اش دست و پا نزند.حالا می دانم که فردا باز هول می شوم .ولی سعی خودم را می کنم که مسلط باشم به کلمه ها .کلمه هایی که از دهانم باید بیرون بیاید .منظم. شاید نباید وکیل می شدم .شاید هم اصلا باید وکیل بشوم که مسلط بشوم روی حرف زدن .امیدوارم امروز ..نه ؟

خانه ام آرام است.آرامش را دوست دارم .هر چند به قیمت چشم پوشیدن  بـاشد..سعی می کنم توی این حالم بمانم ..

 

عارفه

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
یا نعم الحبیب

بهشت باید نزدیک همین حوالی بعد از ظهر بهاری خانه مادر باشد .که کتاب مدنی جلویت باز است و از پنجره کنار دستت طراوت باران پخش شود ..که در صلحی با جهان .با طبیعت .با زمان ...

بی هیچ خواسته  ای و بی کینه ..صلح از آن همه موجودات عالم ..

 

عارفه

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
ای خمارکش مفلس شراب زده !

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ؟

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده ..

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده ..

عارفه

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

فقط ویران کردن بلدم .نه .."در نهایت بودن" را هم بلدم .سور (severe) چیزی ساختن و به همان شدت یک لگد نثارش کردن را .ویران کردن را خوب بلدم .

عارفه

شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

" یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست" ..

عارفه

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 

با شیشه کره بادام زمینی برای صبحانه ام از خانه می زنم بیرون به سمت دانشگاه شهید بهشتی .تمام طول راه دوست دارم همراه آهنگ باشم که می خواند :دلی خواهم که از او درد خیزد..بسوزد ,عشق ورزد,اشک ریزد ..کتابخانه دانشکده حقوق بهشتی از معدود جاهاییست که دفعه اول غریبی نمی کنم .می نشینم آرام و می خوانم .خوشحالم که به مشکلی بر نخورده ام به خاطر معرفی نامه ای که تاریخش برای یک سال پیش است .ساعت 4 زنگ می زنم به س که بروم خانه اش نماز بخوانم که به وقت دکتر ساعت 5 برسم .خانه است .خودش می گوید اولین روز است که خانه است .نزدیکی دانشگاه یک مسجد است ولی من هنوز ریمل های باقی مانده از دیشب را پاک نکرده ام .نماز صبحم قضا شده است .از در خانه اش که می آیم بیرون بغلش می کنم می گویم به امید سالی بهتر .15 دقیقه وقت دارم .توی ترافیک خ خدامی مانده ام یک قاشق کره بادام زمینیم را می خورم.زنگ می زنم به منشی .می گوید که سروقت باید برسم .ماشین را پارک می کنم .می دوم تا مطب.در را باز می کند .با مقنعه ام و با شیر پاک کن س تمام صورتم را شسته ام .منشی می گوید که همیشه رنگی تر بودی .رنگی تر بوده ام .ولی یادم نمی آید کی .

شب شده است که می ایم بیرون .بر خلاف دویدن آمدنم, حالا آرامم ..من نمی دانستم که نوروز که می شود همه آدمها غمگین می شوند چرا که یک سال دیگر از فرصتشان گذشته و آنها به اندازه 100 زندگی نکرده اند .فقط 60 تا بوده اند مثلا .بعد اسمش را گذاشته اند نوروز که  کهنه روزهای پشت سر را فراموش کنند و فکر کنند شاید یکی از آرزوهایشان جامه عمل به خودش بپوشد  ,بعد برای رفع غمشان همدیگر را بغل می کنند و شیرینی می خورند ..کسی خانه منتظرم نیست .گفت که آدم باید برود دنبال اولویت هایش .اولویت من ؟خب  رجوع کنید به آهنگ توی ماشینم که صبح گوش می دادم .

به ماشین که می رسم کره بادام زمینیم منتظر من است .برای شام چند قاشق پشت چراغ قرمز میرداماد می خورم .یک پیرمردی می آید با دست های پر از کتاب .صد سال تنهایی ازش می خرم .نوروز را بهم تبریک می گوید .

 

عارفه

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

یه سری چیزا درمان نداره انگار .مثلا همین اعتیاد روحی من به تو.پدر یه عقیده ای داره که می گه  کسی که معتاد شد زندگیشو باخته.دیگه برگشتی نیست .نمی دونم درسته یا نه .نمی دونم مثال نقض سالم و سرحال و پاک پاکش موجوده یا نه ..خیلی دست و پا می زنم .زمان مرهمش نیست .دوری نیست .صبوری نیست .انگار هیچ دقیقه ای نیست که من از تو پاک  باشم .من فکر می کنم که نکنه تموم نشه ؟می خوام که تموم شه ؟بزرگترین ترس این روزام اینه که عمرم طولانی باشه ..

عارفه

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]