/ آشفته بازاريست دلم،فكرم
آشفته بازاريست دلم،فكرم
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
again

مرا رها کردی ..

مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی ؟

مرا که رام تو بودم .....

اسیر دام تو بودم .

عارفه

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
همیشه کم میارمت ..

 

 

هیج چیزش همیشگی نیست ..زندگی را می گویم .

 

 

 

عارفه

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
به کام دل نفسی با تو التماس من است .

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق

نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت

مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

عارفه

شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پر کنده ..

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید ..

دریغ و درد از عمرم..

نجات دهنده در گور خفته است و خاک ,خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش .

پرکنده گی پراکندگی می آورد .

عارفه

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
کوتاه بیا دل نا مسلمان من خراب ..

امروز از آن سه شنبه هاست که نباید ..دلم گرفت همین اول صبح .فردا ادامه همان اختبار لعنتی .من و سوشال فوبیا .باید بلند شم از روی این صندلی تا درد شانه ام کم شود .

به خدا می برم از شهر شما ..

اینها خط خطی های کنار کتاب است اصلا .کاری نداشته باشید .دبیرستانی بودم که معلم می گفت که از حاشیه کتاب ها می شود روان آدم ها را شناخت .روح من ؟خط خطی است ..

عارفه

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
شب ها مرغ لب بسته منم..

بی تو سیر گل را چکنم

گل ندارد بی تو رنگ و بویی ..

عارفه

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
دستم به دامانت مرو ..

مامان آدم که گریه می کند،که روز بدی دارد ،که تنهاییش  را نمی توانی کم کنی دنیا چند درجه سخت تر می شود ..

 

عارفه

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
این پست را دوست ندارم .

چشم هایم گرم شده که صدای زنگ موبایل می آید .یک آدم بی ربط که کار بی ربطی  دارد .حالا مثل موقع هایی که ازخواب می پری فشار خونت هنوز پایین باشد احتیاج به شکلات دارم .از شنبه ها بدم می آید .دوست دارم شروع نباشد هیچ چیز .دوست دارم همیشه از وسط باشد دنیا و ما فیها .نمی دانم چرا .از اول هر کاری بیزارم .وسط هاش بهش علاقه پیدا می کنم .چرت و پرت می گویم؟عیبی ندارد .شکلات است نوشتن .حالم را جا می آورد بروم سراغ درس دوباره .این روزهای قبل از امتحان که توی خانه باید حبس شوم از صبح دیوانه ام .دلم برای خودم می سوزد که یک روزم را این طوری باید تلف کنم این است که دلم از صبح نخواسته درس بخواند .هی به همه جا سرک کشیده .حتی خواستم بخوابم که نوازش کنم خود بیچاره ام را .سخت است اختبار ولی .مهارت حرف زدنم هر چند بهتر از چند سال پیش شده ولی هنوز بد است .هنوز نمی دانم چکار کنم که لحظات سخت کلمه ها نپرند .مغزم توی خالی به وجود آمده اش دست و پا نزند.حالا می دانم که فردا باز هول می شوم .ولی سعی خودم را می کنم که مسلط باشم به کلمه ها .کلمه هایی که از دهانم باید بیرون بیاید .منظم. شاید نباید وکیل می شدم .شاید هم اصلا باید وکیل بشوم که مسلط بشوم روی حرف زدن .امیدوارم امروز ..نه ؟

خانه ام آرام است.آرامش را دوست دارم .هر چند به قیمت چشم پوشیدن  بـاشد..سعی می کنم توی این حالم بمانم ..

 

عارفه

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
یا نعم الحبیب

بهشت باید نزدیک همین حوالی بعد از ظهر بهاری خانه مادر باشد .که کتاب مدنی جلویت باز است و از پنجره کنار دستت طراوت باران پخش شود ..که در صلحی با جهان .با طبیعت .با زمان ...

بی هیچ خواسته  ای و بی کینه ..صلح از آن همه موجودات عالم ..

 

عارفه

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
ای خمارکش مفلس شراب زده !

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ؟

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده ..

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده ..

عارفه

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
 

فقط ویران کردن بلدم .نه .."در نهایت بودن" را هم بلدم .سور (severe) چیزی ساختن و به همان شدت یک لگد نثارش کردن را .ویران کردن را خوب بلدم .

عارفه

شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

" یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست" ..

عارفه

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 

با شیشه کره بادام زمینی برای صبحانه ام از خانه می زنم بیرون به سمت دانشگاه شهید بهشتی .تمام طول راه دوست دارم همراه آهنگ باشم که می خواند :دلی خواهم که از او درد خیزد..بسوزد ,عشق ورزد,اشک ریزد ..کتابخانه دانشکده حقوق بهشتی از معدود جاهاییست که دفعه اول غریبی نمی کنم .می نشینم آرام و می خوانم .خوشحالم که به مشکلی بر نخورده ام به خاطر معرفی نامه ای که تاریخش برای یک سال پیش است .ساعت 4 زنگ می زنم به س که بروم خانه اش نماز بخوانم که به وقت دکتر ساعت 5 برسم .خانه است .خودش می گوید اولین روز است که خانه است .نزدیکی دانشگاه یک مسجد است ولی من هنوز ریمل های باقی مانده از دیشب را پاک نکرده ام .نماز صبحم قضا شده است .از در خانه اش که می آیم بیرون بغلش می کنم می گویم به امید سالی بهتر .15 دقیقه وقت دارم .توی ترافیک خ خدامی مانده ام یک قاشق کره بادام زمینیم را می خورم.زنگ می زنم به منشی .می گوید که سروقت باید برسم .ماشین را پارک می کنم .می دوم تا مطب.در را باز می کند .با مقنعه ام و با شیر پاک کن س تمام صورتم را شسته ام .منشی می گوید که همیشه رنگی تر بودی .رنگی تر بوده ام .ولی یادم نمی آید کی .

شب شده است که می ایم بیرون .بر خلاف دویدن آمدنم, حالا آرامم ..من نمی دانستم که نوروز که می شود همه آدمها غمگین می شوند چرا که یک سال دیگر از فرصتشان گذشته و آنها به اندازه 100 زندگی نکرده اند .فقط 60 تا بوده اند مثلا .بعد اسمش را گذاشته اند نوروز که  کهنه روزهای پشت سر را فراموش کنند و فکر کنند شاید یکی از آرزوهایشان جامه عمل به خودش بپوشد  ,بعد برای رفع غمشان همدیگر را بغل می کنند و شیرینی می خورند ..کسی خانه منتظرم نیست .گفت که آدم باید برود دنبال اولویت هایش .اولویت من ؟خب  رجوع کنید به آهنگ توی ماشینم که صبح گوش می دادم .

به ماشین که می رسم کره بادام زمینیم منتظر من است .برای شام چند قاشق پشت چراغ قرمز میرداماد می خورم .یک پیرمردی می آید با دست های پر از کتاب .صد سال تنهایی ازش می خرم .نوروز را بهم تبریک می گوید .

 

عارفه

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

یه سری چیزا درمان نداره انگار .مثلا همین اعتیاد روحی من به تو.پدر یه عقیده ای داره که می گه  کسی که معتاد شد زندگیشو باخته.دیگه برگشتی نیست .نمی دونم درسته یا نه .نمی دونم مثال نقض سالم و سرحال و پاک پاکش موجوده یا نه ..خیلی دست و پا می زنم .زمان مرهمش نیست .دوری نیست .صبوری نیست .انگار هیچ دقیقه ای نیست که من از تو پاک  باشم .من فکر می کنم که نکنه تموم نشه ؟می خوام که تموم شه ؟بزرگترین ترس این روزام اینه که عمرم طولانی باشه ..

عارفه

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

آمده ام سبزی پلو با ماهی درست کنم .هنوز یک ساعت و نیم مانده تا ابراهیم بیاید .5 شنبه ها دیر نهار می خوریم .ماهی سفید فریزری ست .مامان می گوید ماهی تا وقتی خوشمزه ست که یخچال ندیده باشد .حالا اگر دو روز هم توی یخچال بماند عیب ندارد ,یخ که بزند دیگر به درد نمی خورد .مامان زن سختی ست اصلا .همه چیز را تازه می خواهد .گوشت .مرغ .سبزی .عموما همه چیز  را تازه می خرد,تازه درست می کند .پس روند غذا درست کردن همیشه طولانی تر است .همیشه مامانم توی خانه اش کار هست .اوایل که ازدواج کرده بودم خانه ابراهیم اینها برایم خیلی عجیب بود که یک ربع بعد از شام دیگر هیچ کاری نبود .مامان مینا می نشست کنار ما پای تلویزیون.فهمیده ام که مامانم از آن زن هاست که راحت نمی گیرد .همیشه یک جور مشغولیتی باید داشته باشد .مثلا همین حالا دو روز مانده به عید تصمیم گرفته خانه را بازسازی کند .یکهو بدون اینکه حتی به پدر بگوید سه شنبه اسباب کشی می کند طبقه پایین ..منظورم این است که سختی مامانم ربطی به غذا ندارد .می گفتم که ماهی های من فریزریست .از صبح که می خواستم با پدر بروم دندانپزشکی حواسم بود بگذارم بیرون یخ اش آب شود .حالا تا سبزی پلو را درست کنم  می نویسم.  با پدر رفتم دندانپزشکی برای اینکه ایمپلنت کند .توی راه رفتن راجع به صاف کاری ماشین حرف می زنیم  نه چیز دیگری.سه روز پیش رفته اند مشهد.به مامان زنگ زده ام می گویم مامان برای من دعا کن .دو ساعت بعد پدر زنگ می زند که چی شده ؟فکر نمی کنم که عجیب باشد گفتن این حرف دختری به مادرش وقتی رفته مشهد .می گویم که به خدا هیچ چی نیست ,با  ابراهیم هم دعوام نشده .قا نع نمی شود .فردا دوباره زنگ می زند به موبایلم وقتی از دفتر آمده بیرون "می خوام باهات حرف بزنم ببینم چته  ؟"من سعی می کنم به شوخی برگزار کنم .می فهمد نمی خواهم حرف بزنم.می گوید نگذار چیزی خوشیت را بگیرد .من می گویم حتما .توی راه امروز از صاف کاری ماشین حرف می زنیم .می رسیم مطب من توی اتاق انتظارم .بیرون که می آید چشم های گودشده اش خیس است از درد .می گویم خوبی پدر ؟سرش  تکان می دهد که نه .یک چیزی توی دلم می ریزد .تند تند قرص هایی که مامان گذاشته توی کیفم را می دهم بهش.توی ماشین نمی تواند حرف بزند .کیسه یخ را روی دهانش نگه داشته .پشت چراغ قرمز می بینم خوابش برده اشکهام را رها می کنم که بریزند .به سال 90 فکر می کنم .به اینکه چقدر درد کشیده امسال .چقدر پیر شده توی این یک سال .چقدر  پدر  قوی و سر حال  من جسمش دارد اذیتش می کند دیگر .

 

عارفه

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
سفرنامه!

ابراهیم خوابیده..چند هفته درس خواندم .بعد سه روز امتحان دادم .صبح و شب .بعد اعلام کردم که خسته ام و مسافرت می خواهم .خوشبختانه ابراهیم را داشتم که اجابت کند .رفتیم سفر .قبل ترش من رفتم شهر کتاب .دوتا کتاب نشناخته خریدم و مجله تجربه .اولیش سه گزارش از نوید و نگار مستور بود که بدم آمد .خودش هم بنده خدا گفته که خوشتان نمی آید .به نظرم اسم کتاب تقلید بود از جدایی نادر از سیمین .یعنی اولین چیزی که من به خاطرم آمد آن بود. بعد از آن کتاب هایی که اصلا خاصیت آن را دارند که آدمی را که به ادبیات پناه برده را نا امید کنند که فکر کند ادبیات هم نجاتش نمی دهد .نا امیدم کرد آنقدر که دومین کتاب را نخواهم بخوانم در سفر .عوضش دوچرخه سواری کنم هی .هی دختر بچه ببینم .به دختر که جلوی دوچرخه من بی حواس وسایل شن بازی اش را روی زمین می کشد بگویم که حواست کجاست و بشنوم که مردی صدا می کند بابایی ..بیا اول بریم دوچرخه بازی .و من  به یک خلائی فکر  کنم که  توی ذهنم  هر لحظه هست .یک وقت های کمی نیست فقط مثل وقتی که زن دوطرف گوشم را ماساژ می دهد نرم.پشت آن لحظه ای که مرد دخترش را صدا می کند منم با دخترم .تویی با دخترت .و یک جور نا مرئی باز بهم وصلیم .باز من دارم تو را با خودم همه جا حمل می کنم .کتاب دوم را توی هواپیما دست می گیرم .چاقوی شکاری موراکامی ست .داستان کوتاه اولش را که می خوانم برای ابراهیم تعریف می کنم که چقدر جالب است این ذهن خلاق نویسنده کل داستان را برایش تعریف می کنم دو  سه صفحه آخر را از رو می خوانم برایش .داستان دوم ولی ...ابراهیم خوابیده . انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی گلوم..از یک جای داستان به بعد با بغض می خوانم."سالها پیش در زمان بچگی یک قصه پریان خواندم .پیچ و خم قصه یادم نمی آید اما آخرین سطرش را هرگز فراموش نمی کنم .شاید این اولین بار بود که قصه ای با چنین پایان عجیبی خواندم .قصه اینطور تمام می شود:"وقتی تمام شد شاه و ملازمانش غش غش زدند زیر خنده ."خیال نمی کنی پایان بندی عجیبی باشد ؟"

عارفه

جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

زنی را که همراهی نمی کنند تا تعمیرگاه ماشین ,حتما آدم تنهاییست .چه مجرد باشد چه متاهل.چه عاشق باشد چه فارغ !

عارفه

یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
خداوند غیور است .

نمی دانم کی و کجا ولی همین چند روز پیش شنیدم یکی توحید را با خداوند یکی شدن تعریف کرد .بعد دیدم که تمام دغدغه من برای یکی شدن ,ریشه در کجا دارد .محبت واقعا از ذات انسان می آید .جالب است واقعا که خدا هم انقدر به یکی شدن ارج و قرب گذاشته ..انقدر مهم که توحید را  اصل قرار داده برای ایمان ..

باز خر ما را از این نفس پلید,کاردش بر استخوان ما رسید ..

عارفه

جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

احساس می کنم روند گفتگو را منم که هدایت می کنم جای او ..نتیجه اش به یک جای نا امید کننده ای می رسیم بعد از نیم ساعت ،که وقتی ولیعصر را بالا می روم توی مه برایم روشن شده است دیگر که  دنیا جای دردناکیست .می گوید که منی که این حرف را به تو می زنم موهام را سفید کرده ام سر همین .نگاه می کنم انبوه موهای سفیدش را .رنگ نکرده بیرون گذاشته از روسری .انگار سند دردهایش باشد .فکر می کنم من جرات دارم موهای سفیدم را رنگ نکنم ؟

نه راستش .من آدم معمولی ای هستم .در موقعیت قدرت هم که هستم حتی دلم می خواهد انتخاب نکنم .من از دردهایم خجالت می کشم حقیقتا .پنهانشان می کنم .آنقدر که تو که اینجا را می خوانی هم نفهمی دقیقا که دردم کجاست ولی این بار رامی گویم که بدانی که موهاش را سر عشق سفید کرده .خودش می گوید .سر یکی شدن .که نیست .هیچ جای دنیا نیست .که به من می گوید یا تو هم دور خودت پیله بکش یا همه چیز را رها کن برو آن سر دنیا به امید .که نیست .که او می داند نیست .که من هم حتی یک روز خودم هم فهمیدم که نیست .ولی می گوید که آدم صد بار به امید شاید برود ..

من ولی حالا که تک و توک موهای سفید دارم احساس می کنم زمین زیر پایم انقدرها محکم نیست .راحت خالی می شود .و اگر این اتفاق بیافتد کارم زار است .همین .

 

عارفه

جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

دارم فکر می کنم اینکه دوباره دارم زیادتر می نویسم برای این است که یاد گرفته ام در حالت خوب هم چیزی برای گفتن داشته باشم یا واقعا حالم بد است ؟

 

عارفه

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]