/
| آشفته بازاريست دلم،فكرم | |
|
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
لیلی دختر دختر عموی من است .زینب ثمین دختر خواهر من است .ما همه جمع شده ایم توی یک اتاق کوچک .لیلی گل سر زینب را می خواهد .زینب گلسرش را نمی دهد به لیلی .لیلی جیغ می زند .اولش به لیلی می گوییم که گل سر خودشه لیلی جون .گوشش بدهکار نیست .جیغ می زند .قسمت بدترش این است که حواس لیلی پرت نمی شود از گل سر که بتواند با زینب بازی کند .فکر کن زینب آخر سر با دلسوزی که دیگر گریه نکند لیلی, می دهد گلسر را .بعد تازه دلش پیش گلسر است تمام مدت که با هم بازی می کنند ,شاید اصلا بهش خوش هم نگذرد دیگر .اصلا دوست هم نداشته باشد دیگر لیلی را .نمی دانم اینها را .به هر حال گلسر را می گیرد .هر کس باید با گل سر خودش به خانه برود .اینکه جمع ما توی یک اتاق چقدر حوصله مان از جیغ های لیلی سر برود هم بماند . حالا خیال کن فانتزی من مثل گلسر است .خودم لیلی ..فکر کن توی یک اتاق کوچک پر از آدم نشسته ام سالهاست جیغ می زنم .. بعد فکر کن که شاید تا آخر عمر .. چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
گاهی آدم دلش می خواهد در حد دو کلمه بتواند به کسی چیزی بگوید ..یک چیزی که توی دلش آمده هی این ور و این ور می رود .بالا می آید .پایین می رود .ولی نمی رود از دل تا نگوید .آن چیز خیلی ساده است .در حد دو کلمه .. نمی شود اما.. .. "دیروز طفل خواهرم از روی میز من تصویر یادبود تو را ای داد ,برده است" .. سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
I set fire to the rain ..
خواهر من است که درد می کشد .لعنت به دست من که آنروز نفهمید صورت تو جای نوازش است فقط .درد امروز تو نه اینکه درد من باشد ,می فهممش چون آنکه سیلی می زند همیشه منم .خیال نکن آنکه می زند بی خیال می خوابد ,شاید هزار هزار بار سخت تر روزهایش شب می شود ..ولی الله اکبر ..هر دم بری که می رساند از این باغ شکر بگو .قلب درد های هر شبه ات را شکر بگو .
سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
"شوهرم نیز به همان صورت است که بود فقط چین میان ابروانش عمیق تر و موهای سفید شقیقه هایش بیشتر شده است و نگاهش که زمانی نافذ و پی گیر بود پشت پرده ابهام پنهان و از من گریزان است .من هم همانم که بودم ,گیرم دلم از عشق و میل به دوست داشتن خالی ست .دیگر به کار کردن احساس نیاز نمی کنم و از خودم رضایتی ندارم .شور مذهبی و وجد عشق و رضایت از سرشاری زندگی در نظرم به گذشته ای بسیار دور واپس رفته است و ناممکن جلوه می کند .زندگی برای هم نوع,که زمانی در نظرم چنین بدیهی و درست می نمود ,امروز به دشواری برایم فهمیدنی ست ." سعادت زناشویی ,لئو تولستوی یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
"آیا هنوز امیدی برای او هست ؟...پر از ترس است.چگونه می توانم به او بیاموزم که سخت و محکم شود ؟برای محکم شدن پوست ,حمام سرد را به من تجویز می کند ’آیا برای محکم کردن اراده انسان وسیله ای وجود دارد ؟".. و نیچه گریه کرد .اروین یالوم . خواندمش .باز خواب آرزو دیدم مخلوط با بیم .این بار خانه قدیم خودمان بود .اتاق آبی ای که تویش کودکیم را گذراندم .آن دفعه حیاط مادر بزرگ بود که به تعبیر دکتر تویش دویده ام .همه شان از دست رفته است .راه بازگشتی نیست .وحشت زده از شفافیت خواب نیمه شب از خواب پریدن تجربه ای نیست که برای من بارها تکرار شده باشد . چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ..
انگار دارم می میرم.یه دردیه جسمی .بالای سینه م انگار عمق گلوم .شاید روی قلبم .گرفته ..درد می کنه .درد می کنه .
دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
شب عاشقان بی دل ..
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
کسی یادش هست آن تئوری به نظر بچه گانه مرا که بعد از دو سال ....یا من هنوز بچه ام یا شما زیادی آدمهای خوشحالی هستید . "به آدمهایی که زندگی احساسی برایشان در درجه دوم اهمیت قرار دارد، به گونهای رشک میبرم، آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویینتن"
سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
روز های سه شنبه ،پایتخت جهان بود ..
شمع تولدم را پای اسکایپ فوت می کنم بی مقدمه .پدر و مامان چشم هاشان به من است از پشت مانیتور،صدایم را به هرعلتی ندارند که البته خوب است ،باعث می شود 28 سالگیم را فوت کنم برود هوا ..اول سعی می کنند لب خوانی کنند که دارم می گویم تولدم مبارک ،نمی شود ..من توی آشپزخانه ام .فکرم می رود سمت بسته شمع رنگی رنگی که توی کابینت است .در می آورم نشان شان می دهم .نمی فهمند چیست .جعبه را پاره می کنم یکی را در می آورم ،باز هم همان ..با آتش گاز روشنش می کنم می آورم جلوی صورتم ..صدای هر دوشان بلند می شود که تولدشششه...فوت می کنم .فقط من و مادر و پدرم هستیم ،پدر می رقصد پای اسکایپ برایم ..من همین جوری به همین سادگی آرام می شوم . دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
من اینجا زمستانی سخت و طولانی در پیش خواهم داشت هلیا ... جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
فیس بوک می گوید its his birthday ،خودش خوابیده توی اتاق .خسته است .هفته بدی را گذرانده .مرگ مادر بزرگ درد دارد .آدم دور باشد خبر بد بشنود درد دارد .چیز دیگری هم هست که نمی داند ولی درد دارد .دردش بیشتر از قبلی ها باید باشد حتما .نمی دانم . صبح سر خاک مادربزرگ ابراهیم بودیم .امروز تولد ابراهیم است .من با پدر می روم باغ طوطی سر خاک مامانی ها .چند قدم فقط با هم فاصله دارند دو تا مادربزرگم.سارا خواهر ابراهیم و شوهرش می آیند .ابراهیم با من نیامده است .خاک مادربزرگ شوهر سارا چسبیده به مادربزرگ من .چند قدم آن طرف تر آن یکی مادربزرگش .من می بینم که دنیا چقدر مرتب است .مادربزرگ ها همه خوابیده اند .. ابراهیم خوابیده توی اتاق .تولدش است ..مبارک باشد ؟نمی دانم من تبریک نمی گویم دیگر تولد هیچ کس را .. جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
"باور نکن که این منم چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
یک حال کوفتی وحشتناکیست حال امروزم.این ساعتم .نمی دانم جرم من چه بود ؟من اصلا خیلی معمولی تر از این بودم که وارد بازی های سخت شوم .شاهدش ؟شاهدش آپارتمان لوکسم.جواهرات توی دستم .ساعت رولکسم .پوف ... یاد یک شب قبل عروسی افتادم .رفته بودم آتلیه برای دیوارهای اتاق خواب چند تا عکس سفارش دهم .خواهرم که عکس ها را دید .گفت که به دردش نمی خورد.من بیچاره شده بودم .حوصله نداشتم .حوصله هیچ چیز اطرافم را نداشتم .نشستم به گریه .حتی داد زدم... نمی دانم این ها راست است یا نقش .نمی دانم از کثاقت درونم است یا خستگی از انچه برای من نیست ..نمی دانم می خواهم چه کار کنم .سپاسگزار خدا نیستم حتما که اینها را می گویم .راستش من از خدا خیلی توقع دارم .خیلی فکر می کنم باید حواسش حتما به من باشد خطا نروم ..دارم خط خطی می کنم اینجا را ..شاید این بار گران را امروز بتوانم تاب بیاورم .. جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان..
رفت ..بی یک کلام ..بی اینکه حتی مرا ببیند ..
چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
ترانه نا تمام ..
چقدر ساده بودم که خیال می کردم قصه را تا ته دانسته ام .. مگر تو به ترانه تمامم کنی .. دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
آذر,ماه آخر پاییز ..
از وقتی آمده ام عاشق درخت پشت پنجره آشپزخانه شده ام .برگ های کوچک قلب مانند ..زرد و سرخ و ارغوانی ...به تلنگری می افتند با این باد های بی قرار شهر .پاییز هر قدر هم اندوهگین ولی زیباست . سفر مرا به کجا برد ؟نمی دانم .سرزمین بی آب و علفی ست عربستان .تا می بینی صحرا... هنوز نخوابیده ام .هر چه می آید می نویسم .بی جهت نیست عاشق درخت شده ام .. دروغ می گویم .دارم هرچه می آید را هی پاک می کنم . یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
فرصت برای حرف زیاد است .. اما اما اگر گریسته باشی ...آه .. مردن چقدر حوصله می خواهد ...
گریستن حتما فرق می کند با گریه کردن .انگار یک جور دنباله داریست .تمام نشدنی . [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
